ستایش کنید مرا که من آبرویتان را خریده ام شما جاهلان روزی به هوش خواهید آمد و این نوشته را دوباره خواهید خواند من هم بسان شما لذت اخروی را چشیده ام بعد به اینجا آمدم آری من از خود جهنم آمدم. به پیچی شعرم قسم چیزی بیشتر از اینجا وجود ندارد.
+ نوشته شده 90/07/30 توسط فردین |
من روزانه شیر نمینوشم
که سالم نمانم این یک تبلیغ برای شیر نیست...!
+ نوشته شده 90/07/15 توسط فردین |
هوای امروز را به گند کشید دختر هم دانشگاهیم با بوی بد کلماتش که هر کدام گرد شده بودند تا منطقی به نظر بیایند من بیننده ی یک گفتگو بودم حالم به هم خورد...!
+ نوشته شده 90/02/27 توسط فردین |
اگر زیر دستی داشتم آنقدر میزدمش تا خون بالا بیاورد خوب است که ندارم. این کار را میکردم این در دیار من عرف است .
+ نوشته شده 89/12/15 توسط فردین |
چند روز کار برد٬ رنگ کردن دوباره ی قلبم. بعضی از جاهایش را تا سه دست رنگ کردم اجاره نشین که رحم ندارد یادم باشد دیگر قلبم را اجاره ندهم...!
+ نوشته شده 89/05/22 توسط فردین |
دروغ بود این که قبل از مردن خاطراتی از زندگیت٬ به سرعت رد میشوند از رو به رویت. در ده ثانیه ای که ماشینم به طرف دره قل میخورد تنها فرمان ماشینم را دیدم لبه ی پرتگاه را و پدرم که قبل از خود نگران من بود اما برایم ثابت شد که در این چنین حوادثی هیچ چیزی جز واقعیات را نمی بینی و هیچ چیز نمیخواهی جز زنده ماندن و برای من پدرم نیز .
+ نوشته شده 89/04/30 توسط فردین |
چه ناگهانی! چه پیش بینی نشده چه گند٬ فاز غم میگیرم مرده شوره احساسات را ببرند مگر نه آن که به آدمی٬ حس زنده بودن میدهد؟ نمیخواهم٬ گندَش بزنند زمانی٬ بانی این احساسات مشکلم بود تلاش به فراموشیش کردم و اینک بعد از چندی به یاد نمیآورم٬ چه چیزی رامیخواستم٬ به فراموشی سپارم! درود بر تو رفیق چه نعمتی به ما دادی فراموشی٬ به معنای واژه... .
+ نوشته شده 89/04/19 توسط فردین |
آری٬ تنها جمله ی موجود در وصف تو این میتواند باشد و بس با حجمی که داری٬ در خاطراتم گند زده ای به آنها چون انگلهای درونت. تا باشد٬ که این نوشته٬ زخمی زند بر مخ پر رویت که گمان هم نکنم تو پر رو تر از اینها با اعتماد به نفسی بسیار زاده ی افکارت آری تو هیچی چون من...![]()
+ نوشته شده 89/04/17 توسط فردین |
- چیزی رخ داده؟ - مگر نمی بینید بر گردن همگان زنجیریست...!
+ نوشته شده 89/04/12 توسط فردین |
آنگونه که تصور میکنی نیست٬ آنگونه که من هم تصور میکنم نیست. هیچ کس آنگونه که هست٬ تصور نمیکند...! تصوراتمان کشک٬ بیچاره حقیقت... .
+ نوشته شده 89/04/05 توسط فردین |
در گذر زمان٬ سیاه چاله هایست٬ با قدرت جذبی بسیار. نامردیست٬ موجودی بی وجود طعمه شکار شود برای هیچ٬ تاوانی بسیار... .
+ نوشته شده 89/04/02 توسط فردین |
چه ذکاوتی احسنت٬ چه کرده. ذکاوتی آس میخواهد علاف کردن مردم به دور یک اتاق پرده پوش که نگرانند از نرسیدن به دور هفتم امان از دست هوش و قدرت که میتواند چه ویرانگر٬ در دختری قشنگ٬ فریبندگی در انسانی مشنگ٬ طغیان بی منطق و ساختگی در دست دزدها بخشندگی و از من چه؟ حرکتی به جلو٬ به آهستگی؟ چه ذکاوتی خواهد چه ذکاوتی در آن عصر دور٬ مردم را وادار به٬ بندگی... !
+ نوشته شده 89/03/27 توسط فردین |
تکه های گیتارم هر جا افتاده روی میز٬ زمین٬پشت بام نمیدانم نوایش باید ماندگار میبود نیست. به یاد نمیآورم حتی یک نت از نواخته هایش را در ذهنم تلاش به تجسمش دارم. نه. هیچ. تنها چیزی که به ذهنم میرسد فقط تصویر گیتار است دیگر هیچ نه خوشیها نه ناخوشی ها... .
+ نوشته شده 89/03/24 توسط فردین |
. ٬ . ... !
+ نوشته شده 89/03/21 توسط فردین |
وای امشبم؟ هر شبم از شب قبلم یلداتره هندونشم یه مشت فکرای مفت هرشب مفتتر هر کی که فکر کنی هر چی که فکر کنی: من به نور حساسیت دارم حتی به نور مانیتور به جای زخمای رو تنم فکر میکنم کاش نبودن به اون فکر میکنم کاش نبود به تو فکر میکنم که چرا باید این چرندیاتو بخونی به خدا فکر میکنم کاش بود. کاش لااقل یه عنکبوت رادیو اکتیوی نیشم میزد کاش خونمون تو خط استوا بود نه کاش نبود بهتر که نیست اینجا بهتره٬ کی میدونه. شاید ما اگه تامین باشیم مغرورم بشیم تامینتر مثه بچه پرروای نیویورک. هف هش دهتا از موای سرم سفید شده خوب شد سید نیستم لاقل مطمئنم از نژاد خودمم نه؟
+ نوشته شده 89/03/20 توسط فردین |
ناگاه سطری زاده میشود و در پی آن سطری دیگر جای میگیرد سومی از دور نمایان میشود چهارمی با لبخندی سر میرسد و پنجمی و بعد از آن و باز هم از کجا و تا کجا خود نیز نمیدانم اما من هرگز بر شعر تامل نکرده ام و هرگز برایش قاعده ای نساخته ام.
+ نوشته شده 89/03/19 توسط فردین |